آخرین مطالب آرشيو وبلاگ پيوندها
نويسندگان نو انديشان قُلْ یَا عِبَادِیَ الَّذِینَ أَسْرَفُوا عَلَىأَنفُسِهِمْ لَا تَقْنَطُوا مِن رَّحْمَةِ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ یَغْفِرُالذُّنُوبَ جَمِیعًا إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِیمُ(سوره مبارکه زمر آیه 53) بگو ایبندگان من که برخویشتن زیاده ری روا داشته اید از رحمت خدا نومید مشوید درحقیقت خداهمه گناهان را می آمرزد که او خود آمرزنده مهربان است. نکته روانشناسی: خداوند رحمان و رحیم در این آیه اوج لطافت و مهربانی را نثار بندگان خویش می کند.بندگان خود را جدای از اعمال و رفتار چه گناهکار و چه معصوم در اغوش خویش جای می دهد و خود را امرزنده مهربان می خواند.یکی از روش های بسیار دقیق و در عین حال زیرکانه شیطان برای جدا کردن بندگاناز پروردگار ایجاد وسوسه برای انجام گناه و پس از آن سرزنش مکرر گناهکار است.فردیکه گناهی را انجام داده،حال اینقدر احساس گناه میکند که دیگر برای نزدیک شدن بهخداوند خویش شرم دارد.البته احساس گناه امری طبیعی و مطلوب است ولی نه در حدی کهموجب شود از خداوند خویش دور شویم.در جامعه امروزی ما بسیارند کسانی که بخاطر گناهو احساس ندامت حاصل از آن،با این تفکر که خداوند دیگر آنان را دوست ندارد و از خودرانده،به سمت خداوند نمی روند و حتی واجبات دین از جمله نماز را ترک می کنند.دقت کنید شیطان چه زیرکانه آنها را از خدایشان جدا می کند!!! درصورتی که گناه هر اندازه بزرگ باشد خداوند بخشنده تر است! در تحقیقات جدید روان شناسی به روشنی اثبات شده که امید تا چه اندازه در زندگی انسان نقش سازنده و مثبت را ایفا میکند.به گونه ای که بدون امید نمی توان امیدوار بود که انسان زندگی در دنیا را تحمل کند و برعکس عده ای از انسان ها که امید خود را از دست داده اند گرفتار افسردگی می شوند و در نهایت به جهت احساس بیهودگی و لغویت دست به خود کشی می زنند.و خداوند تعالی چه زیبا در این ایه بندگانش را مورد لطف قرار داده و امید را در دل آن ها تقویت می کند.دراین آیه شریفه پروردگار هستی بهزیبایی هرچه تمام تر ما را بندگان خویش میخواند و بندگان خود را {خوب و بد} به سویخود و در آغوش خود قپفرا میخواند و می فرماید که بر خود سخت نگیرید که خداوندبسیار آمرزنده ومهربان است.البته آمرزندگی خداوند دلیل و جواز بر انجام گناهنیست.همانطور که در آیات دیگر خداوند میفرماید پذیرش توبه از آن کسانی است از رویجهالت و نادانی گناهی را انجام داده{هرچند بزرگ} و پشیمان و نادم به سوی خدایشانبازگردند نه کسانی که عمری را گناه کرده و علم به گناه داشته اند و بعد از آن درلحظات واپسین عمر (لحظه ای که فرد مرگ را جلوی چشمان خویش میبیند و راهی جز تسلیممرگ شدن ندارد.) بخواهد توبه کند و خداوند توبه اش را بپذیرد. 8 بهمن 1391برچسب:, :: 17:47 :: نويسنده : عليرضا وكيلي
زیگموند فروید به عنوان بنیانگذار روانکاوی بیشاز هر کس دیگری، هم در تاریخچه ی روانشناسی مورد تحسین قرار گرفته است و هم بهدلیل نظریههایش به گونه ی بیرحمانهای از او انتقاد شده است. در حقیقیت، به عنوانیک شخص، هم گرامی داشته شده و هم محکوم گردیده و به عنوان یک دانشمند بزرگ، همپدید آورنده ی آیین جدید و هم کلاهبردار معرفی گردیده است. تحسین کنندگان ومنتقدان فروید همگی بر این باورند که تاثیر او بر روان شناسی و روان درمانی بسیارزیاد بوده است. 8 بهمن 1391برچسب:, :: 17:47 :: نويسنده : عليرضا وكيلي
ویرانه نه آنست که جمشید بنا کرد، 8 بهمن 1391برچسب:, :: 17:47 :: نويسنده : عليرضا وكيلي
![]() لیلی خودش را به آتش كشید خدا گفت: زمین سردش است چه كسی می تواند زمین را گرم كند؟ لیلی گفت من خدا شعله ای به او داد.لیلی شعله را توی سینه اش گذاشت. سینه اش آتش گرفت.خدا لبخند زد. لیلی هم. خدا گفت شعله را خرج كن . زمینم را به آتش بكش. لیلی خودش را به آتش کشید. خدا سوختنش را تماشا كرد. لیلی گر می گرفت. خدا حظ میكرد. لیلی می ترسید. می ترسید آتشش تمام شود. لیلی چیزی از خدا خواست خدا اجابت كرد. مجنون سر رسید. مجنون هیزم آتش لیلی شد. آتش زبانه كشید. آتش ماند زمین خدا گرم شد. خدا گفت اگر لیلی نبود زمین من همیشه سردش بود.لیلی تشنه تر شد لیلی گفت : امانتی ات زیادی داغ است.زیادی تند است. خاكستر لیلی هم دارد می سوزد ، امانتی ات را پس میگیری؟ خدا گفت : خاكسترت را دوست دارم،خاكسترت را پس میگیرم. لیلی گفت :كاش مادر می شدم،مجنون بچه اش را بغل می كرد. خدا گفت : مادری بهانه عشق است ،بهانه سوختن؛تو بی بهانه عاشقی ، تو بی بهانه می سوزی. لیلی گفت: دلم زندگی میخواهد ؛ ساده ، بی تاب ، بی تب. خدا گفت : اما من تب و تابم ، بی من میمیری ... لیلی گفت : پایان قصه ام زیادی غم انگیز است ، مرگ من ، مرگ مجنون ، پایان قصه ام را عوض می ن كی؟ خدا گفت : پایان قصه ات اشك است . اشك دریاست ؛ دریا تشنگی است و من تشنگی ام ، تشنگی و آب . پایانی از این قشنگ تر بلدی؟ لیلی گریه كرد . لیلی تشنه تر شد . خدا خندید. لیلی زیر درخت انار لیلی زیر درخت انار نشست. درخت انار عاشق شد ، گل داد ، سرخ سرخ. گلها انار شد ، داغ داغ . هر اناری هزار تا دانه داشت . دانه ها عاشق بودند ، دانه ها توی انار جا نمی شدند . انار كوچك بود . دانه ها تركیدند . انار ترك برداشت. خون انار روی دست لیلی چكید . لیلی انار ترك خورده را از شاخه چید. مجنون به لیلی اش رسید . خدا گفت : راز رسیدن فقط همین بود . كافی است انار دلت ترك بخورد لیلی نام تمام دختران زمین است خدا مشتی خاك برگرفت.می خواست لیلی را بسازد. از خود در او دمید. و لیلی پیش از آنكه با خبر شود عاشق شد. سالیانی ست كه لیلی عشق می ورزد. لیلی باید عاشق باشد. زیرا خدا در او دمیده است و هر كه خدا در او بدمد عاشق می شود. لیلی نام تمام دختران زمین است. نام دیگر انسان. خدا گفت: به دنیایتان می اورم تا عاشق شوید. آزمونتان تنها همین است. عشق. وهر كه عاشق تر آمد نزدیكتر است پس نزدیكتر آیید نزدیكتر. عشق كمند من است كمندی كه شما را پیش من می آورد. كمندم را بگیرید. و لیلی كمند خدا را گرفت. خدا گفت: عشق فرصت گفتگوست. گفتگو با من. با من گفتگو كنید. و لیلی تمام كلمه هایش را به خدا داد. لیلی هم صحبت خدا شد. خدا گفت عشق همان نام من است كه مشتی خاك را بدل به نور می كند. و لیلی مشتی نور شد در دستان خداوند. شیطان از انتشار لیلی می ترسد خدا به شیطان گفت لیلی را سجده كن. شیطان غرور داشت سجده نكرد. گفت: من از آتشم و لیلی از گل. خدا گفت: سجده كن زیرا كه من چنین می خواهم. شیطان سجده نكرد. سركشی كرد و رانده شد و كینه لیلی را به دل گرفت. شیطان قسم خورد كه لیلی را بی آبرو كند و تا واپسین روز حیات فرصت خواست. خدا مهلتش داد اما گفت: نمی توانی . هرگز نمی توانی . لیلی دردانه من است. قلبش چراغ من است و دستش در دست من. گمراهی اش را نمی توانی حتی تا واپسین روز حیات. شیطان میداند لیلی همان است كه از فرشته بالاتر می رود. و می كوشد بال لیلی را زخمی كند. عمری ست شیطان گرداگرد لیلی می چرخد. دستهایش پر از حقارت و وسوسه است. او بدنامی لیلی را می خواهد. بهانه ی بودنش تنها همین است. می خواهد قصه ی لیلی را به بیراهه بكشد. نام لیلی رنج شیطان است. شیطان از انتشار لیلی می ترسد. لیلی عشق است. وشیطان از عشق واهمه دارد. لیلی رفتن است خدا گفت: لیلی یك ماجراست. ماجرایی آكنده از من. ماجرایی كه باید بسازیش. شیطان گفت تنها یك اتفاق است. بنشین تا بیفتد. آنان كه حرف شیطان را باور كردند نشستند. و لیلی هیچ گاه اتفاق نیفتاد. مجنون اما بلند شد رفت تا لیلی را بسازد. خدا گفت: لیلی درد است. درد زادنی نو. تولدی به دست خویشتن. شیطان گفت: آسودگی ست. خیالی ست خوش. خدا گفت: لیلی رفتن است. عبور است و رد شدن. شیطان گفت : ماندن است. فرو رفتن در خود. خدا گفت: لیلی جستجوست. لیلی نرسیدن است و بخ ی شدن. شیطان گفت: خواستن است گرفتن وتملك. خدا گفت: لیلی سخت است. دیر است و دور از دست. شیطان گفت: ساده است همین جایی و دم دست. و دنیا پر شد از لیلی های زود. لیلی های ساده اینجایی. لیلی های نزدیك لحظه ای. خدا گفت: لیلی زندگی ست. زیستنی از نوعی دیگر. لیلی جاودانگی شد و شیطان دیگر نبود مجنون زیستنی از نوع دیگر را برگزید. و میدانست كه لیلی تا ابد طول می كشد لیلی نام دیگر آزادی دنیا كه شروع شد زنجیر نداشت. خدا دنیای بی زنجیر آفرید. آدم بود كه زنجیر را ساخت شیطان كمكش كرد. دل زنجیر شد. زن زنجیر شد. دنیا پر از زنجیر شد و آدم ها همه دیوانه زنجیری. خدا دنیا را بی زنجیر می خواست.نام دنیای بی زنجیر اما بهشت است. امتحان آدم همین جا بود. دست های شیطان از زنجیر پر بود. خدا گفت: زنجیرهایتان را پاره كنید. شاید نام زنجیر شما عشق است.یك نفر زنجیرهایش را پاره كرد. نامش را مجنون گذاشتند. مجنون اما نه دیوانه بود و نه زنجیری. این نام را شیطان بر او گذاشت. شیطان آدم را در زنجیر می خواست. لیلی مجنون را بی زنجیر می خواست. لیلی میدانست خدا چه می خواهد. لیلی كمك كرد تا مجنون زنجیرش را پاره كند. لیلی زنجیر نبود. لیلی نمی خواست زنجیر باشد. لیلی ماند زیرا لیلی نام دیگر آزادی است. لیلی پروانه خدا شمع بود اما كوچك بود. نور هم داشت اما كم بود. شمعی كه كوچك بود و كم برای سوختن پروانه بس بود. مردم گفتند شمع عشق است و پروانه عاشق. و زمین پر از شمع و پروانه شد. پروانه ها سوختند و شمع ها تمام شدند. خدا گفت: شمعی باید دور. شمعی كه نسوزد. شمعی كه بماند. پروانه ای كه به شمع نزدیك می سوزد عاشق نیست. شب بود. خدا شمع روشن كرد. شمع خدا ماه بود.شمع خدا دور بود. شمع خدا پروانه می خواست. لیلی پروانه اش شد. بال پروانه های كوچك زود می سوزد. زیرا شمع ها زیادی نزدیكند. بال لیلی هرگز نمی سوزد. لیلی پروانه شمع خداست. شمع خدا ماه است. ماه روشن است ولی هرگز نمی سوزد.لیلی تا ابد زیر خنكای شمع خدا می رقصد لیلی چشم به راه است لیلی میدانست كه مجنون نیامدنی است. اما ماند. چشم به راه و منتظر. هزار سال. لیلی راه ها را آذین بست و دلش را چراغانی كرد. مجنون نیامد. مجنون نیامدنی ست. خدا از پس هزار سال لیلی را می نگریست.چراغانی دلش را. چشم به راهی اش را. خدا به مجنون می گفت نرود. مجنون حرف خدا را گوش می گرفت. خدا ثانیه ها را می شمرد. صبوری لیلی را. عشق درخت بود. ریشه می خواست. صبوری لیلی ریشه اش شد. خدا درخت ریشه دار را آب داد. درخت بزرگ شد. هزار شاخه هزاران برگ. ستبر و تنومند. سایه اش خنكی زمین شد. مردم خنكی اش را فهمیدند. مردم زیر سایه درخت لیلی بالیدند. لیلی چشم به راه است.درخت لیلی ریشه میكند. خدا درخت ریشه دار راآب میدهد. مجنون نمی اید مجنون هرگز نمی اید. زیرا كه مجنون نیامدنی ست. زیرا كه درخت ریشه می خواهد. لیلی بچرخ لیلی گفت بس است. و از قصه بیرون آمد. مجنون دور خودش می چرخید مجنون لیلی را نمیدید رفتنش را هم لیلی گفت كاش مجنون این همه خود خواه نبود. كاش لیلی را میدید. خدا گفت لیلی بمان. قصه بی لیلی را كسی نخواهد خواند. لیلی گفت این قصه نیست پایان ندارد. حكایت است حكایت چرخیدن. خدا گفت مثل حكایت زمین.مثل حكایت ماه لیلی بچرخ.لیلی گفت كاش مجنون چرخیدنم را میدید مثل زمین كه چرخیدن ماه را می بیند. خدا گفت چرخیدنت را من تماشا می كنم. لیلی بچرخ. لیلی چرخید. چرخید و چرخید و چرخید. دور دور لیلی ست. لیلی می گردد و قصه اش دایره است. هزار نقطه دوار. دیگر نه نقطه و نه لیلی. لیلی بگرد گردیدنت را من تماشا می كنم. لیلی بگرد. تنها حكایت دایره باقی ست. لیلی مرده بود قصه نبود. راه بود. خار بود و خون. لیلی قصه راه پر خون را می نوشت. راه بود و لیلی میرفت. مجنون نبود. دنیا ولی پر از نام مجنون بود. لیلی تنها بود. لیلی همیشه تنهاست. قصه نبود معركه بود. میدان بود بازی چوگان و گوی. چوگان نبود. گوی بود. ل ل یی گوی میدان بود. بی چوگان. مجنون نبود. لیلی زخم برمیداشت ولی شمشیر را نمیدید. شمشیر زن را نیز. حریفی نبود. لیلی تنها می باخت. زیرا كه قصه قصه ی باختن بود. مجنون كلمه بود. ناپیدا و گم. قصه عشق اما همه از مجنون بود. مجنون نبود. لیلی قصه اش را تنها می نوشت. قصه كه به آخر رسید مجنون پیدا شد. لیلی مجنونش را دید. لیلی گفت پس قصه قصه ی من و توست. پس مجنون تویی. خدا گفت قصه نیست راز است. این راز من و توست. بر ملا نمی شود. الا به مرگ لیلی. تو مردهای لیلی مرده بود لیلی زندگی كن لیلی قصه اش را دوباره خواند. برای هزارمین بار. و مثل هر بار لیلی قصه باز هم مرد. لیلی گریست و گفت كاش اینگونه نبود خدا گفت هیچ كس جز تو قصه ات را تغییر نخواهد داد. لیلی قصه ات را عوض كن. لیلی اما می ترسید. لیلی به مردن عادت داشت. تاریخ به مردن لیلی خو كرده بود. خدا گفت: لیلی عشق می ورزد تا نمیرد. دنیا لیلی زنده می خواهد. لیلی آه نیست. لیلی اشك نیست. لیلی معشوقی مرده در تاریخ نیست. لیلی زندگی ست. لیلی زندگی كن. اگر لیلی بمیرد دیگر چه كسی لیلی به دنیا بیاورد؟ چه كسی گیسوان دختران عاشق را ببافد؟ چه كسی طعام نور را در سفره های خوشبختی بچیند؟ چه كسی غبار اندوه را از طاقچه های زندگی بروبد؟ چه كسی پیراهن عشق را بدوزد؟ لیلی قصه ات را دوباره بنویس. لیلی به قصه اش برگشت. این بار اما نه به قصد مردن. كه به قصد زندگی. و آنوقت به یاد آورد كه تاریخ پر بوده از لیلی های ساده گم نام. ![]() 8 بهمن 1391برچسب:, :: 17:47 :: نويسنده : عليرضا وكيلي
منافقان می خواهند خدا را فریب دهند ، حال آن که خدا آن ها را فریب می دهد و چون به نماز برمی خیزند ، با اکراه و کاهلی برمی خیزندو برای خودنمایی نماز می خوانند و در نماز ، جز اندکی ، خدا را یاد نمی کنند. " نساء/142" خدایا ! تو آدمها را به کارهای خوب دعوت کرده ای ، کارهای خوبی که راه رسیدن به تو را آسان می کند . نماز ، روزه ، کمک به دیگران و خیلی چیزهای دیگر. اما هستند آدم هایی که کارهای خوب انجام می دهند ، ولی نه برای تو ، نه برای این که به تو نزدیک تر شوند ، برای این که دیگران ببینند واز آن ها تعریف کنند. آن ها نمازهایشان را هم برای دیگران می خوانند ، روزه هایشان را هم برای دیگران می گیرند. آن ها هرکاری می کنند ، برای دیگران است . آن ها خیال می کنند می توانند تو را گول بزنند. امروز که این آیه را خواندم ، کلی در دلم به آن ها خندیدم ، به آن ها که فکر می کنند می توانند تو را فریب بدهند و خبرندارند که تو از همه چیز باخبری و نمی دانند که خودشان فریب خورده اند . اسم این کار ریاکاری و دورویی است . توهم از آدم های منافق و دورو متنفری. چقدر اشتباه می کنند آدم هایی که نظر دیگران از نظر تو برایشان مهم تر است . البته پیش خودمان بماند ، من هم خیلی وقت ها کاری کرده ام که فقط برای خوشامد مردم بوده ، نه برای تو . می دانم این جور وقت ها ریا کرده ام. روراستی و صداقت ! این چیزی است که تو از ما توقع داری. خدایا ! ما را ببخش که این قدر برای چشم ها و حرف های دیگران زندگی می کنیم
8 بهمن 1391برچسب:, :: 17:47 :: نويسنده : عليرضا وكيلي
..::.. درد و دل با خــــــــــــــدا ... دلت گـــــــــــرفتس بیا آخــــرشه !!! ..::.. من برگشتم ... سلام خدا ... ببخشید بازم مزاحمت شدم این چند روز همش مزاحمم که امیدوارم تا آخر عمر با این که مزاحمم اما با تو باشم آخه تو که می دونی این روز ها تنهام دلم به تو خوشه عزیزدلم تویی که یه عمر با کارام ناراحتت کردم و یه بارم به روی خودت نیاوردی در صورتی که حتی مامانمم که عزیزترینمه گاهی اوقات از دست کارام عصبانی شده و ... تو این روز هاخودمو نگه داشتم که اشتباه نکنم وای چقدر سخته خوب بودن اونم در مقابل تو که در خوبی و پاکی همتا نداری و بعد از این مدتی که باید بگذره حتما با لذت بیشتری به سمتت میام از حکمتت هیچی نمیدونم و شاید ... بابا حرفای قشنگی میزنه. یکی از اون حرفا اینه : " گریه ام دل خوش میخواد " ... واقعا بهش رسیدم. چه گریه و چه خنده چند روز پیش با اینکه خیلی دلم غمگین و ناراحت بود گریه نمیخواستم، و امروز حتی با شادترین آهنگها هم شاد نشدم انگار این آهنگای شاد غمگینترینند وجود توئه که آرومم میکنه اما وقتی به یاد میارم که دارم روی زمین زندگی میکنم باز دلگیر میشم نه اینکه خدای نکرده ناشکری کنم نه ... خودت بهتر از هر کسی می دونی اما آخه منم زمینیام . از زمینیها ... کاش بتونم آسمونی شم، تا دیگه زمینیها برام مهم نباشن و اینکه بخوام به خاطر زمینیها ناراحت بشم این تنهایی خیلی زیبا و دوست داشتنیه چون با وجود تو پر میشه اینجا سکوته محضه. هیچی نیست جز وجود تو دستتو رو شونههام حس کردم و لرزیدم این همه گناه پشت سرم رو که میبینم میترسم، اما همینکه به یاد تو میافتم باز آرامشه که دلمو میگیره بهم کمک کن مثل همیشه منو تو بغلت بگیر و رهام نکن دوستت دارم ... تا همیشهای باقی ... سلام خدا ... درو باز کن من برگشتم ... 8 بهمن 1391برچسب:, :: 17:47 :: نويسنده : عليرضا وكيلي
روزی هزار بار دلت را شکسته ام.... بیخود به انتظار وصالت نشسته ام.... هر بار این تویی که رسیدی و در زدی.... هربار این منم که در خانه بسته ام.... هرجمعه قول میدهم که آدم شوم ولی... هم عهد خویش هم دلتان را شکسته ام... ............ آقا جان به خدا خودم دیگر خسته شده ام ،از خودم ، از گناه کاریم، دعایمان کن سرباز خوبی شویم ،خودت آقا نگاهی کن فقط یک نگاه ، آقا جان خودت ما را بر سر سفره ات خواندی و دعوت کردی . میدانم مهمان خوبی نبودم اما مردم میگویند سر سفر امام زمان نشسته ای ، مگر نمی گویید صاحبتان هست ، پس هر کس که تو را دارد چه غم دارد اللهم عجل لولیک الفرج 8 بهمن 1391برچسب:, :: 17:47 :: نويسنده : عليرضا وكيلي
زمان های قدیم٬ وقتی هنوز راه بشر به زمین باز نشده بود. فضیلت ها و تباهی ها دور هم جمع شده بودند. ذکاوت گفت بیایید بازی کنیم. مثل قایم باشک! دیوانگی فریاد زد: آره قبوله من چشم می زارم! چون کسی نمی خواست دنبال دیوانگی بگردد٬ همه قبول کردند. دیوانگی چشم هایش را بست و شروع به شمردن کرد: یک٬ ... دو٬ ... سه٬ ... ! همه به دنبال جایی بودند که قایم بشوند. نظافت خودش را به شاخ ماه آویزان کرد. خیانت خودش را داخل انبوهی از زباله ها مخفی کرد. اصالت به میان ابر ها رفت. هوس به مرکز زمین راه افتاد. دروغ که می گفت به اعماق کویر خواهد رفت٬ به اعماق دریا رفت. طعم داخل یک سیب سرخ قرار گرفت. حسادت هم رفت داخل یک چاه عمیق. آرام آرام همه قایم شده بودند و دیوانگی همچنان می شمرد: هفتادو سه٬ هفتادو چهار٬ ... اما عشق هنوز معطل بود و نمی دانست به کجا برود. تعجبی هم ندارد. قایم کردن عشق خیلی سخت است. دیوانگی داشت به عدد ۱۰۰ نزدیک می شد٬ که عشق رفت وسط یک دسته گل رز آرام نشت. دیوانگی فریاد زد: دارم میام. دارم میام ... همان اول کار تنبلی را دید. تنبلی اصلا تلاش نکرده بود تا قایم شود. بعد هم نظافت را یافت. خلاصه نوبت به دیگران رسید. اما از عشق خبری نبود. دیوانگی دیگر خسته شده بود که حسادت حسودیش گرفت و آرام در گوش او گفت: عشق در آن سوی گل رز مخفی شده است. دیوانگی با هیجان زیادی یک شاخه گل از درخت کند و آن را با تمام قدرت داخل گل های رز فرو برد. صدای ناله ای بلند شد. عشق از داخل شاخه ها بیرون آمد٬ دست هایش را جلوی صورتش گرفته بود و از بین انگشتانش خون می ریخت. شاخهء درخت٬ چشمان عشق را کور کرده بود. دیوانگی که خیلی ترسیده بود با شرمندگی گفت حالا من چی کار کنم؟ چگونه می توانم جبران کنم؟ عشق جواب داد: مهم نیست دوست من٬ تو دیگه نمیتونی کاری بکنی٬ فقط ازت خواهش می کنم از این به بعد یار من باش. همه جا همراهم باش تا راه را گم نکنم. و از همان روز تا همیشه عشق و دیوانگی همراه یکدیگر به احساس تمام آدم های عاشق سرک می کشند ...
8 بهمن 1391برچسب:, :: 17:47 :: نويسنده : عليرضا وكيلي
حفظ موضوعی قرآن (هر هفته با یک آیه قرآن) سلام و عرض ادب خدمت همه شما دوستان عزیز. نظرتون با این طرح چیه؟ در نظر داریم هر هفته یک آیه از قرآن که با مسائل روز در ارتباط است را حفظ کنیم{ همراه با ترجمه و بحث در مورد آن}.و به صورت گروهی از این سرچشمه الهی بهره ای در حد توان ببریم. دوستانی که با این طرح موافقید حتما نظر بدید تا به زودی این طرح رو شروع کنیم.همچنین پیشنهاد و انتقادی داشتید با کمال میل شنیداریم. یک شنبه 1 بهمن 1391برچسب:, :: 19:16 :: نويسنده : عليرضا وكيلي
يا بن الحسن اقا جان ما از دل تنگي چه كار كنيم؟هر جمعه كه مي آيد و ميرود افسوسي ميخوريم كه هفته اي ديگر آمد ولي ما مولي خود را نديده ايم اقاجان تن ناقص و بي جاني دارم كه ان را به شما تقديم ميكنم ما دعا براي سلامتي شما مخوانيم و ميگوييم:الهم كن الوليك الحجه البن الحسن صلواتك عليه و علي اباه في هذه الساعه و في كل ساعه وليا و حافظا و قائدا و ناصرا و دليلا عينا حتي تسكنه عرضك توئا و تمتع هو تويلا برحمتك يا الرحمن الراحمين.اقا جان با توكل بر خدا ميخواهيم كار هاي آموزشي،اخبار،ديني و بحوث ديگر كار كنيم لطفا ما را ياري كنيد. یک شنبه 1 بهمن 1391برچسب:, :: 19:2 :: نويسنده : عليرضا وكيلي
![]() ![]() |